|
یکی یکی میرفتیم و کاتب سرنوشتمان را با خطی زرین مینوشت
نوبت که به ما رسید قلم از قلمدان افتادو شکست
کاتب با خطی تیره و تار نوشت
اسیر سرنوشت...
( دوستان چند روزی نیستم میرم ماموریت و دسترسی به نت ندارم دلم برای همتون تنگ میشه ) تن تو ظهر تابستون رو به یادم میاره Have I Told You Lately That I Love You? |
![]() یه روز فکر میکردم که ازدواج ادامه همون دوستی هاست ولی وقتی اومدم زیر یه سقف دیدم که زرشک ...
| |||||